تبليغاتX
...ما واسه هم ميمونيم تا هميشه

 

چه زيباست نوشتن ، وقتي ميداني او ميخواند
چه زيباست سرودن ، وقتي ميداني او ميشنود

و چه زيباست ديوانگي به خاطر او ، وقتي ميداني او ميبيند . . .

همسر عزیزم،پیمان گلم، روزت مبارک

روز مرد رو به بابا مهدی گلم، بابای خودم و همه ی آقایون تبریک میگم...


 

من امشب میرم اعتکاف...واسه همتون دعا میکنم...ایشالا همه به آرزوهای خوشگلتون برسین...بدی های منو به خوبی خودتون ببخشید...

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 12:8 | یکشنبه چهاردهم تیر 1388 •

آدما با همه ی توانشون

 

                     عزیزا با تمام عزیز بودنشون

 

                                         خوبیا با تمام خوبیشون

 

خلاصه...

 

کل دنیا با تمام وابستگیا و جذابیتشون

 

     وقتی به عشق تو میرسن باید سر خم کنن و تعظیم کنن.

 

دوست دارم عزیز دلم

!! نوشته شده توسط پیمانٍ پريا | 22:16 | دوشنبه هشتم تیر 1388 •

!! نوشته شده توسط پیمانٍ پريا | 12:36 | یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 •

من مثل همیشه پریای گلمو می پرستم!

سلام

سلام به همه دوستان عزیز

از لطف همه تون ممنونم. خوشحالم کردین.

می دونم... بعضیاتون نظر خوبی در مورد من ندارین. شایدم همه نظرشون خوب باشه. اما چیزی که هست من فهمیده بودم که این پریا چی به سر من آورده!!!

پریا منو    عاشـــــق خودش کرده بود... از خیلی وقت پیش!

اما حتی خودمم نمی دونستم. وقتی که متوجه شدم همش می خواستم برگردم اما بهونه مناسبی پیدا نمی کردم!

تا اینکه بالاخره طاقت نیاوردمو...

از همه می خوام برای ما دوتا دعا کنن.

بازم می خوام داد بزنم...!

هـمسر گلم پیمانت عاشقته...

 

!! نوشته شده توسط پیمانٍ پريا | 21:13 | پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 •

تولد پيمانم


همسر عزيزم پيمان جان تولدت مبارك


6




اي كه ترنم محبت را در قلبت احساس كردم تولدت مبارك

سلام..........دوستاي گلم من از 5 روز قبل تولد گرفتم كه همه وقت كنين بياين..........ميام و همتونو دعوت ميكنم

مقدمتون گلبارون


!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 14:12 | پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 •

زود ميام!!!!!




خواب ديدم در حوالي خواب بدرگاه خدا رسيده ام چند...

بدرگاه كوبيدم و زجه زنان طلب گفتگو با خدا كردم...

كمي كه گذشت درب بيصدا و عظيم در برابرم گشوده شد . قدم به درون كه گذاردم از بارگاه كبريايي در

عجب افتادم...

از دور صدايي برآمد كه تو در برابر ذات كبريايي ايستاده اي بازگو هرآنچه كه ميخواهي...

گفتم ميخواهم با خدا صحبت كنم...

خدا گفت: پس تو ميخواهي با من صحبت كني ؟

گفتم: اگر وقت داشته باشيد؟

خدا لبخندي زد و گفت: اي بنده وقت من ابديست...هر چه در ذهن داري بپرس؟

لب به سخن گشودم و پرسيدم: چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان منقلب ميكند؟

خدا پاسخ داد: اين كه انسانها از بودن در دوران كودكي ملولند و تسريع بر بزرگ شدن دارند و آنگاه حسرت دوران كودكي خود را ميخورند... اين كه سلامت خود را نثار مال دنيا ميكنند و بعد مال دنيا را صرف

بازگشت سلامتي خود...



اين كه با نگراني نسبت به آينده حال فراموششان ميشود...همچون كه نه در حال و نه در آينده زندگي

ميكنند... اين كه آنگونه زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و بدانگونه ميميرند كه گويي هرگز زنده نيوده اند...

آنگاه كه خدا مرا غرق در تفكر ديد دستانم را در دست گرفت...دوباره پرسيدم: به عنوان خالق دوست داريد

انسانها چه درسهايي از زندگي بگيرند؟

خدا دستم را رها كرد و دوباره لبخندي زد: ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد...اما ميتوان محبوب ديگران شد...

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند...ياد بگيرند ثروتمند كسي نيست كه ثروت بيشتري دارد...بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد...

ياد بگيرند كه تنها چند ثانيه كافيست تا زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم...اما سالها
وقت لازم است تا اين زخم التيام يابد...با بخشيدن بخشش ياد بگيرند...

درك كنند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند...اما بلد نيستند احساساتشان را ابراز كنند يا نشان

بدهند...انسانها بايد بدانند كه دو نفر ميتوانند به يك موضوع واحد بنگرند و آن را متفاوت ببينند...

ياد بگيرند هميشه كافي نيست كه ديگران آنها را ببخشند بلكه گاهي هم بايد خودشان خود را ببخشند تا قاضي خود باشند و به عدل بينديشند...

ياد بگيرند قبل از انجام هر كاري به اين بينديشند كه من هميشه اينجا هستم!


واسه همه ي دوستاي گلم: .اول سلام!....ببخشين كه بهتون سر نزدم و اين آپ رو خبر ندادم......

راستش دارم ميرم تا 3 ماه ديگه.........گفته بودم كه امتحان دارم.......بايد حسابي درس بخونم........واسم دعا كنيد موفق بشم....من بايد قبول بشم............ميرم ولي دلم اينجاست و براتون تنگ ميشه......كاش زود بگذره و بتونم بيام.......

راستي از همه ي دوستاني كه كامنت گذاشتن و آپ هاشونو خبر دادم عذر مي خوام كه نرفتم پيششون........

دعا يادتون نره...به اميد ديدار







!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 12:32 | دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 •

 

 سلام لطفا به دو پست قبلی برین........این پست فقط خطاب به یه مزاحمه!

مگه يه آدم چقدر مي تونه پررو باشه كه وقتي بهش ميگن برو گمشو آخرش هست و هي با نمي بخشمت نمي بخشمت مانوورميده..ا.....صلا مگه زوره؟..من نمي خوام كسي منو از تنهايي در بياره..........
.......
 تو نمي توني جاي پيمان من باشي..............
فهميدن اين موضوع سخته برات؟............

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 10:21 | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 •

پریا====>سلام با عرض پوزش  لطفا به پست قبلي مراجعه كنيد.......!

تا کور شود هر آن که نتواند دید

برا بعضیا که پاشونو از گلیمشون درازتر می کنن

با اخذ مجوز رسمی از پریای گلم

هه هه هه

!! نوشته شده توسط پیمانٍ پريا | 18:17 | دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 •

عیدتون مبارک

لحظه ي ملاقات سپيدي و سبزي، لحظه ي مباركي است. لحظه اي كه هرسال فقط يك بار روي مي دهدد. تحويل از سپيدي به سبزي، انقلاب رنگ است. انقلابي كه ديده و دل را دگرگون مي كند. رنگي كه ديده مي بيند و بر دل مي نشيند و درست از همان لحظه -اگر دعايمان مستجاب شده باشد- نه ديگر دل ،آن دل است كه بود نو نه ديده همان بلكه هر دو تغيير كرده اند به رنگي و ديداري و روزمان نو مي شود.


يا مقلب القلوب والابصار
همانند اين لحظه به نوعي ديگر، بارها و بارها در طول سال نيز روي مي دهد. وقتي در فجر صبحگاهي، سياهي به نور تحويل مي شود كه مبشر روز است و كار و تلاش راهي است جديد براي پيش رفتن و وقتي در خواب زيباي نور در افق سرخ فام غروب ، سياهي جاي نور را موقتا مي گيرد ، امكاني است براي آسايش و تعمق و هر دو تدبيري كه هر روزمان روزي نو و بهتر باشد و هر شبمان آسوده تر.


يا مدبراليل و النهار
در هر تحويلي و در هر رنگي، از سپيدي به سبزي، از نور به سياهي يا سياهي به نور اگر اهلش باشيم ذره اي يا ذره هايي بر جان و دل و ديده مان مي نشيند . اگر قانون زندگي و شيوه ي راه آمدن با چنين تحويل و تحول هايي را بدانيم پيش تر مي رويم و حالمان خوش تر مي شود.


يا محول الحول والاحوال
حالمان ذره ذره با غبار و بوي رنگ ها دگرگون مي شود و هر بار خوشايندتر. تا كجا؟ تا چند؟.........كاش قانون تحويل و راه تحول را بدانيم.


حول حالنا الي احسن الحال

واسه همه: سال نو رو به تک تک شما دوستای گلم تبریک میگم(البته پیشاپیش!) ایشالا که سال خوبی رو شروع کنید و این سال برای همتون بهترین سال باشه و به همه ی آرزو های قشنگتون برسین....سر سفره ی هفت سین یادی هم از من بکنید.......همتون رو دوست دارم...............عیدتون مبارک

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 15:44 | دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 •

سلام............

الان كه دارم مي نويسم هم خوشحالم هم ناراحت..........حدود 2 ساعت و 20 دقيقه است كه از پيش پيمان اومدم خونه............بلاخره بعد از 5 ماه و 2 روز تونستم دوباره ببينمش.......در صورتي كه فكر ميكردم ديگه هرگز نمي بينمش...........دلم واسش يه ذره شده بود...........خوشحالم واسه اينكه يه بار ديگه ديدمش و ناراحت واسه اينكه الان ديگه پيشم نيست...........زمان اينجور موقع ها خيلي زود مي گذره!.............

امروز يه حس عجيبي داشتم............مثل دفعه ي اول نبود..........راست مي گفت پيمان كه هيچ دفعه اي دفعه ي اول نميشه..........دفعه ي اول خيلي راحتتر بودم.................آخه اون موقع پيمان مال من بود..........اما امروز.......يه جورايي حس غريبگي بهم دست داده بود.......حس مي كردم حق ندارم  باهاش باشم.....پيشش بشينم و از نزديك باهاش حرف بزنم..........واقعا هم لياقت نداشتم.......آخه پيمان ديگه مال من نيست و همين كه اومد اصفهان و خبرم كرد و رفتم ديدمش از سرم زياده!!!!!!!

به هر حال اين وبلاگ از يه زماني قرار بود ديگه توش غم و غصه نباشه اما نشد و امروز حيفم اومد كه اين شاديمو اينجا ننويسم...........

 

واسه پيمان: خيييييييييييييلي دوستت دارم...........ممنون كه اومدي.

واسه  همه: خيلي خوشحالم.......دعا كنين بتونم در نبودش طاقت بيارم.

واسه دكتر خدادادي( دكتر قلبم): مطمئن باشين حالا حالا ها گذارم به اون طرفا نميوفته......داروي اصليمو خوردم!

توضيح بند فوق: دكتر خدادادي متخصص بيماري هاي قلبي هستند كه من خيلي مزاحمشون ميشم... آدرس اينجا رو هم خيلي وقت پيش بهشون دادم اما فكر نكنم وقت داشته باشن بيان!

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 14:10 | سه شنبه بیستم اسفند 1387 •

RSS

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس