تبليغاتX
...ما واسه هم ميمونيم تا هميشه

سلام.......................شاكي هستم........از همه ي دنيا از همه ي آدمايي كه بيخودي دلسوزي ميكنن برام........از همه ي اونايي كه فكر ميكنن ميتونن تنهايي منو پر كنن.........اشتباه نشه..............مخاطب هام خودشون ميدونن كيا هستن...........
من پيمان رو دوست دارم..........من هنوزم عاشق پيمانم......هنوزم فقط اونه كه ميتونه آرومم كنه.........اگه گفتم پيمان رفت.........اگه گفتم بي خيالش شدم.......اگه گفتم ديگه به بودن با اون فكر نميكنم فقط واسه اين بود كه حالم از اميد الكي بهم مي خوره..............نميخواستم خودمو اميدوار كنم.........اگه گفتم به پيمان نميرسم به اين معني نبود كه اونو از قلبم بيرون كردم.........هنوزم اجازه نميدم كسي بخواد جاي اونو برام پر كنه.....................خسته ام.....شاكي هستم...............داغونم..........دارم ديوونه ميشم.............

دعا کنید بمیرم

 

پیمان...

پریای گلم ببخشید مجبور شدم که این قسمت رو اضافه کنم

اول این که گلم من هیچ وقت تنهات نمیزارم. به هیچ عنوان حق نداری که اینجوری فکر کنی.

و دوم این که مث همیشه میگم  تو پریای عزیز منی .. تو امیدم ... آرزوم ... انتظار ۲۲ساله م هستی. ۲۲ سال کم نیست که هر روز منتظرت بودم. تو کسی هستی که منو زنده کردی. یادت رفته؟؟ منی که به اون وضع فجیح داشتم مردگی میکردم

درسته که یه جورایی توی محدودیتم اما خودتم می دونی و نیاز به تکرار مکررات نیست .

گل من میخوام اینجا داد بزنم تا گوش همه اونایی که نمی خوان بشنون پاره بشه

من پریای گلمو می پرستم 

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 10:56 | شنبه سی ام آذر 1387 •

رویا

 


تنها تر از يک برگ با بار شاديهاي مهجورم آرام آرام مي رانم و بر کلک انديشه سکان امنيت را به دست مي گيرم

و به يادش مي تپم و حرکت مي کنم.

فقط پژواک امواج صدايش را مي شنوم وگوشهايم را نوازش مي کند.

روياي در کنار او بودن همچون نسيم شب دريا افکارم را در آغوش مي گيرد.

لبان گرم ومشتاق عشق بوسه هاي خويش را را به رايگان عرضه مي دارد و فرياد ميکند هر که تجربه دوست داشتن را حتي يک بار سپري کرده خوشبختي را تقديمش مي کنم.

موهبت مهرباني آرزو مي کنم و حتي در رويا نيز آرزوي مهرباني بي ريا و صادق را دارم.

آغوش بي توقع مهر را در مقابلم گشوده ميبينم وبراي سپردن خويش به آن سر از پا نمي شناسم.

آه که صخره بي رحم حادثه نيز خود نمايي مي کند و سا يه کوسه هاي غم رنگ صداقت آب را تيره مي کند هشت پاي کينه هم در انتظار عروس دريايي

عشق من است.

ونيرنگ و ريا تيره ترين رنگهايش را به صداقت آبي دريا رها مي کند و تمامي اين زلال آرام و پاک به لحظه اي رنگ مي بازد.رنگ مي بازد و تنفس را از من مي گيرد و تبسم را از من مي گيرد و نسيم را دريغ مي کند و توان گرفتن سکان را از دست ميدهم و رويايم با کابوسي به اتمام ميرسد ولي هنوز هنوز اعتراف مي کنم رنگ عشق من آبي است و اقيانوس دل من فراخ تر از آن است که غم و کينه و حادثه تلاطمي کوچک و ضعيف بيش نيست.

در کنار تو...............عزيزم!

.............دلم گرفته.................همه ی حرف دلم تو آهنگ وبلاگ هست.........
 

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 12:15 | پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 •

 

سلام ................ دوستای عزیزم نمی دونم چرا یه دفعه به سرم زد یه تغییر درست حسابی به اینجا بدم!!!!!!!!!! شاید بدتر شده باشه شاید هم بهتر به هر حال اینو شما باید بگید..........پس همین الان کلیک کن و بنویس............

راستش فردا امتحان دارم..................زیاد هم مهم نیست ولی به پیمان قول دادم نتیجه اش عالی بشه.......پس فعلا با اجازه...

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 13:14 | پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 •

 


نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم...

 ...زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید اخر خط است

و حالا انقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم

پیمان عزیزم..........پیمان من...نه!!!!!!! پیمان............می خوام بدونی که تنها آرزوم رسوندن تو به آرزوته...


اي بسته به تارو پودم

من لايق عشق تو نبودم

عشقي که نهفته در دلم بود

 در راه محبت تو کم بود

دعا می کنم(مثل همیشه!)..............تو هم دعا کن.........و همیشه بخند...

۱۷۲۵۲۴....................۱۷۲۵۲۴..........................۱۷۲۵۲۴.

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 12:8 | دوشنبه هجدهم آذر 1387 •

خدايا تو تنهام نذار...

خدايا تو تنهام نذار...

 

چرا؟

براي چي ناراحتي؟ واسه چي غصه مي خوري؟ به خاطر چي گريه مي كني!؟ كدومشون ارزش دارن؟ تا حالا كي واسه خودت غصه خوردي كه واسه رفتنش گريه مي كني؟

اشتباهه...................دل بستن اشتباهه.........يه نگاه به خودت بكن................چي ازت مونده؟ كجا رفتن خنده ها و شادي هاي قبل از اومدنش؟

يه سوال از خودت بكن!............اينقدر كه واسه اون خودتو ميكشي ، اينقدر كه به خاطر اون گريه مي كني ، اينقدر كه به خاطر دوريش و به خاطر رفتنش اشك مي ريزي تا حالا يه ثاتيه اش رو واسه خدا خرج كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا شده از اينكه خدا رو ناراحت كردي گريه كني؟ تا حالا شده دلت واسه خدا تنگ بشه؟ تا حالا شده واسه اينكه از خدا دور شدي غصه بخوري؟ ..............نه.......نشده!!!

پس چرا براي بنده ي خدا اينجوري مي كني؟

يه نفر پيدا ميشه.....ميشه آرزوت ........ميشه عشقت........ميشه هدفت..............ميشه اميدت..........ميگي اگه نباشه ميميرم................ديگه اون ميشه خدات!!! هر چي گفت ميگي چشم! گفت بمير ميميري.......گفت نرو نميري.....گفت برو ميري............واسه خودت رويا مي بافي و چشمتو رو همه چي مي بندي! تا حالا كي شده به حرف خدا اينجوري گوش بدي؟ واقعا تا حالا شده از خداي خودت اينجوري حرف شنوي داشته باشي؟

فكر ميكني اون طرف همه ي زندگيته ، فكر ميكني دوستت داره (اينجاش مهمه فكر ميكني دوستت داره مطمئن نيستي!) و تموم عشق و محبت و علاقتو به پاش مي ريزي .....آخرش چي ميشه؟ بعد دو ماه ، سه ماه ، شش ماه شايد هم يه سال ميذاره ميره !

يه كم فكر كن.....چرا خدا نباشه آرزوت؟ چرا خدا نباشه عشقت؟ چرا محبت و علاقتو خرج خدا نميكني؟ خرج پدر و مادرت ، خانوادت ؟ همونايي كه فكر نميكني بلكه مطمئني كه دوستت دارن و اطمينان داري كه يه سال و دوسال كه سهله تا آخر دنيام بي خيالت نميشن و تنهات نمي ذارن!

واقعا چرا ما آدما با اومدن يه نفر سر چند ماه خدايي رو كه همه ي زندگيمونو مديونش هستيم فراموش مي كنيم؟ خدايي كه همه چيزمون از اونه ،سلامتي مون،شادي هامون ، خنده هامون! اون وقت با اومدن اون يه نفر به همين خدا مي گيم اگه بهش نرسم فلان ميكنم و ...

تازه اگه بمونه اينقدر غرق خوشحالي هي زود گذرمون مي شيم كه يادمون ميره اينا هم به خاطر لطف خداست.....فراموش ميكنيم ازش تشكر كنيم! و اگر هم نمونه اونقدر نا شكري مي كنيم كه...

چرا با اومدن يه نفر خيلي زود قيد پدر و مادرمونو ، قيد آبروشونو ، قيد همه ي زحمتاشونو ميزنيم و همه چي ميشه اون؟.............جالب اينجاست كه آخرشم ميره و تنهامون ميذاره!!!!!!!!!!!

اون موقع تازه يادمون مياد خدا هست....پدر و مادرمون هستند.............خداييش اون موقع ديگه دير نيست؟

بياييد اول از همه عاشق خدا بشيم...عاشق پدر و مادرمون.......عاشق خانوادمون......اگه معني اين عشق ها رو فهميديم اون موقع است كه مي تونيم به كس ديگه هم دل ببنديم و موفق مي شيم! و............لحظه اي كه فكرشم نمي كنيم خدا خوشحالمون ميكنه..........و چه شيرينه اون خوشحالي...

به خود خدا قسم سخت نيست!....نگو تنهام ..نگو نميتونم....آروم بگو خدايا من عاشق تو هستم به قلب من بيا و تنهام نذار.

واگه رابطه اي هم به وجود مياريم واسه خودمون رويا نبافيم..........يه جايي از ذهنمون اينو بذاريم كه اون ممكنه يه روز بره اما خدا هميشه هست...

 بر گرفته از صحبت هاي شيرين خانم زينب زماني ...برنامه ي پرستوي مهاجر...شبكه يMI-TV

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 12:53 | چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 •

بازم اومدم بگم دعا کنید....

ايشالا همه چي درست ميشه پيمانم.....نگران نباش گلم!

سلام

بازم اومدم بگم دعا کنید...............خیلی محتاجم..........دعا کنید واسه دل خسته و تنهام ...............و واسه تنها آرزوم که خوشحالی پیمانه!!!!!!!!!!

دیشب (۷ آذر ۸۷) یه شب خوب بود واسه من و پیمان....پیمان دیشب خیلی خوشحال بود......منم خییییییییییییلی خوشحال بودم و هستم...

پیمان عزیزم همیشه بخند و شاد باش که این تنها دلخوشی منه!

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 17:24 | جمعه هشتم آذر 1387 •

گنجشک و خدا

 خدا هميشه هست...

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 9:38 | یکشنبه سوم آذر 1387 •

الهي بميرم! پيمانم دلخور شده...

سلام پیمان عزیزم

اومدم بگم من غلط بکنم تو رو از خونت بیرون کنم تو پیمان خودمی! تا آخر عمر جات تو همین خونست

عزیزم .........میخوام در حضور  همه ی دوستایی که اینجا میان ازت عذر خواهي كنم و  بگم که اگه گفتم خدانگهدار منظورم وداع با آرزو ها و رویاهام بود نه وداع با پیمانم که تنها دلیل زندگیمه!!!!!!!!

ببخش گلم اگه ناراحتت کردم .............دیگه تکرار نمیشه!

دوستای خوبم ممنون که تنهام نمیذارید......اگه خدا بخواد پیمان قراره تا یه ماه دیگه بیاد تو شهر خودم ............ازتون می خوام  دعا کنید همه چی به خوبی پیش بره و اون بیاد.....بازم ممنون.

باور كن پيمانم............عاشقتم

!! نوشته شده توسط پریاي پيمان | 10:25 | شنبه دوم آذر 1387 •

RSS

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس